اشعار قیصر امین پور؛ زیباترین شعرهای عاشقانه، زندگی و خدا
قیصر امینپور یکی از شناختهشدهترین شاعران معاصر ایران است؛ شاعری که شعرهایش از زبان ساده و روان تا مضمونهای عاشقانه، اجتماعی، عرفانی و انسانی را دربرمیگیرد. بسیاری از سرودههای او به دلیل زبان صمیمی و تصویرهای ماندگار، برای چند نسل از مخاطبان شعر فارسی آشنا هستند.
در میان آثار قیصر امینپور، شعرهایی درباره عشق، دلتنگی، گذر زمان، زندگی، امید، خدا و انسان جایگاه ویژهای دارند. او در کنار شعر بزرگسال، برای کودکان و نوجوانان نیز آثاری منتشر کرد و مجموعههایی مانند «آینههای ناگهان»، «گلها همه آفتابگرداناند» و «دستور زبان عشق» از آثار شناختهشده او هستند.
در این مطلب مجموعهای از شعرهای مشهور و پرطرفدار قیصر امینپور را با موضوعات مختلف میخوانید؛ از اشعار عاشقانه و کوتاه گرفته تا شعرهایی درباره خدا، زندگی، انتظار و روزگار.
زیباترین اشعار قیصر امین پور
شعرهای قیصر امینپور معمولاً با زبانی ساده آغاز میشوند اما در ادامه به مفاهیمی مانند امید، تنهایی، عشق، گذر زمان و تجربههای انسانی میرسند. یکی از ویژگیهای شعر او همین نزدیکی زبان شاعرانه به زبان روزمره است؛ به همین دلیل بسیاری از ابیاتش برای مخاطب امروز نیز قابل لمس هستند.
گاهی گمان نمیکنی…
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر، تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشهای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بیرنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگی است دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانیمان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی، چه میکنی
بیعشق سر مکن که دلت پیر میشود
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم
اگر داغ شرط است، ما بردهایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گردهایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمردهایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر بردهایم
به قول پرستو؛ بهار آمده!
به خود گفت: انگار من زندهام!
دوباره شکفته است گل از گلم
ببین بوی گل میدهد خندهام!
نوشتند چون حرف ناگفتهای
گل لاله را بر لب جویبار
چه شد؟ باز انگار آتش گرفت
همه گل به گل دامن سبزهزار
چنین گفت در گوش گل، غنچهای:
نسیمی مرا قلقلک میدهد
زمین زیر پایم نفس میکشد
هوا بوی باد خنک میدهد
صدای نفسهای نرم نسیم
به بازیگری گفت: اینک منم!
که با دستهای نوازشگرم
گلی بر سر شاخهها میزنم!
از این سوره سبز و آیات سرخ
کتاب زمین پر علامت شده
زمین گفت: شاید بهشت است این!
زمان گفت: گویا قیامت شده!
زمین فکر کرد: آسمانی شده
کبوتر گمان کرد: آبی شده
دل سنگ حس کرد: جاری شده
گل احساس کرد: آفتابی شده
به چشم زمین: برفها آب شد!
به فکر کویر: آبشار آمده!
به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!
به قول پرستو: بهار آمده!
اشعار عاشقانه قیصر امین پور
بخش مهمی از محبوبیت شعرهای قیصر امینپور به سرودههای عاشقانه او مربوط میشود. عشق در شعر او فقط یک احساس شخصی نیست و گاهی با مفاهیمی مانند انتظار، دوری، امید، زندگی و حتی نگاه عرفانی به جهان همراه میشود.
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نمنم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمیتر از غم ندیدم
به اندازه غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد همآواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
دل دادهام بر باد
مجنونتر از لیلی، شیرینتر از فرهاد
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره دودی، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بیشیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بیفرهاد، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما، از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد، بوی تو میآید
تنها تو میمانی، ما میرویم از یاد
دست عشق از دامن دل دور باد
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در کف مستی نمیبایست داد
لبخند تو خلاصه خوبیهاست
لختی بخند، خنده گل زیباست
پیشانیات تنفس یک صبح است
صبحی که انتهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگینکمان عشق اهورایی
از پشت شیشه دل تو پیداست
فریاد تو تلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریاست
با ما بدون فاصله صحبت کن
ای آنکه ارتفاع تو دور از ماست
صبح بی تو
بیتو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بیتو میگویند: تعطیل است کار عشقبازی
عشق، اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد، بر ویرانه میخواند به انکار تو اما
خاک این ویرانهها، بویی از آن ویرانه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم، یادم آمد
عشق با آزار، خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا در آرزو، دستی برآرم
ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد
در هوای عشق تو پر میزند با بیقراری
آن کبوترچاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاید
آن که در دستش کلید شهر پرآیینه دارد
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما
بفرمایید هر چیزی همان باشد که میخواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بیچراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سر مویی اگر با عاشقان داری سر یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما
به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو میبالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو میگوییم و میگویند، کاری کن
که «میبینم» بگیرد جای «میگویند»های ما
نمیدانم کجایی یا کهای، آنقدر میدانم
که میآیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده آیندههای ما
اشعار قیصر امین پور درباره زندگی
زندگی، گذر زمان و تغییر حال انسان از مضمونهای تکرارشونده در شعر قیصر امینپور هستند. او گاهی با چند سطر کوتاه، تصویری از کودکی، گذشت سالها، خستگی یا امید به آینده ارائه میکند.
دیروز، ما زندگی را به بازی گرفتیم
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز او
ما را
فردا؟
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصهای، دور اجاقی ساده بود
شب که میشد نقشها جان میگرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
میشدم پروانه، خوابم میپرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر میکردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
لحظههای کاغذی
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظههای کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پلههای رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینهبسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشمانتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صف کشیده
خندههای لبپریده، گریههای اختیاری
عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسههای بیخیالی، نیمکتهای خماری
رونوشـت روزها را، روی هم سنجاق کردم
شنبههای بیپناهی، جمعههای بیقراری
عاقبت پروندهام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری
مثل چشمه، مثل رود
مثل چشمه مثل رود
گاه میجوشد ز سنگ
گاه میخواند سرود
سر به ساحل میزند
موج شط زندگی
لحظهها چون نقطهها
روی خط زندگی
میرود هر دم به پیش
کاروان لحظهها
مقصد این کاروان
جادهای بیانتها
لحظههای زندگی
چون قطاری در عبور
ایستگاه این قطار
بین تاریکی و نور
گاه در راهی سیاه
گاه روی خط نور
گاه نزدیک خدا
گاه از او دورِ دور
اشعار قیصر امین پور درباره خدا
یکی از معروفترین شعرهای قیصر امینپور درباره خدا، شعری است که نگاه کودکانه و ترسآلود را به تصویری صمیمیتر و انسانیتر از خداوند تبدیل میکند. این شعر از شناختهشدهترین سرودههای او برای نوجوانان است.
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانهای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصهها
خشتی از الماس، خشتی از طلا
پایههای برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خندهاش
سیل و طوفان نعره توفندهاش
دکمه پیراهن او، آفتاب
برق تیر و خنجر او، ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بیرحم بود و خشمگین
خانهاش در آسمان دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود میگفتند: این کار خداست
پرسوجو از کار او کاری خطاست
هر چه میپرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت میکند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست، سنگت میکند
کج نهادی پای، لنگت میکند
تا خطا کردی عذابت میدهد
در میان آتش آبت میکند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب میدیدم که غرق آتشم
در دهان شعلههای سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو میشد نعرههایم بیصدا
در طنین خنده خشم خدا
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه میکردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خندهای بیحوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانهای دیدیم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟
گفت: اینجا، خانه خوب خداست!
گفت: اینجا میشود یک لحظه ماند
گوشهای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانهاش اینجاست؟ اینجا در زمین؟
گفت: آری خانه او بیریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بیکینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی میدهد
قهر هم با دوست معنی میدهد
هیچکس با دشمن خود قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر!
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
میتوانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بیریا
میتوان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
میتوان درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
میتوان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
میتوان مثل علفها حرف زد
با زبانی بیالفبا حرف زد
میتوان درباره هر چیز گفت
میتوان شعری خیالانگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر میکردم خدا…
بیا عاشقی را رعایت کنیم
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بیعادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیت برای نماز
به آلالهها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینهها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
وجود تو چون عین ماهیت است
چرا باز بحث اصالت کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث معلول و علت کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم
بیایید تا عین عینالقضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
بیا عاشقی را رعایت کنیم
اشعار کوتاه قیصر امین پور
قیصر امینپور در کنار شعرهای بلند، سرودههای کوتاه و چندسطری زیادی دارد که با وجود حجم کم، معنا و تصویر گستردهای را منتقل میکنند. همین کوتاهی باعث شده بسیاری از این شعرها در میان مخاطبان فضای مجازی نیز محبوب شوند.
چه اسفندها آه
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها میرسی
از همین راه!
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام!
شهیدی که بر خاک میخفت
چنین در دلش گفت:
«اگر فتح این است
که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست؟»
مرا به جشن تولد فراخوانده بودند
به جشن تولد
فراخوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
درآوردهام؟
نه چندان بزرگم
که کوچک بیابم خودم را
نه آنقدر کوچک
که خود را بزرگ…
گریز از میانمایگی
آرزویی بزرگ است؟
این روزها که میگذرد
شادم
این روزها که میگذرد
شادم
که میگذرد این روزها
شادم
که میگذرد…
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود
اشعار نو قیصر امین پور
شعر نو در کارنامه قیصر امینپور جایگاه مهمی دارد. زبان شعرهای او در بسیاری از سرودهها ساده و امروزی است، اما در پشت همین زبان روان، مفاهیمی مانند گذشت زمان، تنهایی، انتظار، جامعه و رابطه انسان با جهان دیده میشود.
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است،
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی…
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چنان که بایدند
نه بایدها…
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض میخورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره میکنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحههای تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چنان که بایدند
نه بایدها…
هر روز بیتو
روز مبادا است!
این روزها که میگذرد؛ در انتظار آمدنت
احساس میکنم که کسی در باد
فریاد میزند
احساس میکنم که مرا
از عمق جادههای مهآلود
یک آشنای دور صدا میزند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که میآید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند…
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز میشود
روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامهها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامهای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست…
ای روز آفتابی
ای مثل چشمهای خدا آبی
ای روز آمدن
ای مثل روز، آمدنت روشن
این روزها که میگذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای ساده سرودنم درد میکند
انحنای روح من، شانههای خسته غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
اعجاز ما همین است
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانه کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
که از کتابخانه امانت گرفتهایم
ـ یعنی همین کتاب اشارات را ـ
با هم یکی دو لحظه بخوانیم
ما بیصدا مطالعه میکردیم
اما کتاب را که ورق میزدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی…
ناگاه
انگشتهای «هیس!»
ما را
ز هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشمهای من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!
قیصر امین پور؛ شاعر شعرهای ماندگار
قیصر امینپور در دوم اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند، در استان خوزستان، متولد شد. دوره مدرسه را در دزفول گذراند و پس از تجربه تحصیل در رشته پزشکی، مسیر دانشگاهی خود را به سمت زبان و ادبیات فارسی تغییر داد.
او در سال ۱۳۶۳ تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی را آغاز کرد و بعدها تا مقطع دکترا ادامه داد. موضوع رساله دکترای او «سنت و نوآوری در شعر معاصر» بود و محمدرضا شفیعی کدکنی استاد راهنمای این رساله بود.
امینپور در کنار شاعری، در حوزه آموزش دانشگاهی و پژوهش ادبی نیز فعالیت داشت. آثار او برای گروههای سنی مختلف منتشر شد و مجموعههایی مانند «در کوچه آفتاب»، «تنفس صبح»، «آینههای ناگهان»، «گلها همه آفتابگرداناند» و «دستور زبان عشق» در میان آثار شناختهشده او قرار دارند.
از ویژگیهای مهم شعر او میتوان به زبان روان، استفاده از تصویرهای ساده اما ماندگار و ترکیب مضمونهای اجتماعی، انسانی، عاشقانه و عرفانی اشاره کرد. ایرانکتاب نیز در معرفی آثار او به حضور همزمان شعر نو و قالبهای کلاسیک و توجه او به مضمونهایی مانند عشق، انسانیت، سادگی و درد اشاره کرده است.
قیصر امینپور در هشتم آبان ۱۳۸۶ در تهران درگذشت و در زادگاهش گتوند به خاک سپرده شد. آرامگاه او از بناهای شناختهشده گتوند است و طراحی آن با گنبدهای فیروزهای و کتیبههایی از اشعار شاعر شناخته میشود.
کتابهای معروف قیصر امین پور
برای شناخت بهتر شعر قیصر امینپور، میتوان سراغ مجموعههای منتشرشده او رفت. «آینههای ناگهان»، «گلها همه آفتابگرداناند» و «دستور زبان عشق» از جمله مجموعههایی هستند که در معرفی آثار او بارها مورد اشاره قرار گرفتهاند.
«آینههای ناگهان» از مجموعههای شناختهشده شعر اوست و «دستور زبان عشق» نیز مجموعهای است که بسیاری از شعرهای عاشقانه و تأملبرانگیز او را دربرمیگیرد.
سخن آخر
اشعار قیصر امینپور به دلیل زبان ساده، تصویرهای قابل لمس و پرداختن به موضوعاتی مانند عشق، زندگی، انتظار، امید و رابطه انسان با خدا همچنان میان علاقهمندان شعر فارسی خوانده میشوند. در میان سرودههای او هم شعرهای کوتاه و ساده دیده میشود و هم شعرهایی با ساختار بلندتر و مضمونهای اجتماعی و عرفانی.
اگر به شعرهای معاصر علاقه دارید، خواندن مجموعههای کامل قیصر امینپور میتواند تصویر دقیقتری از مسیر شعری او نسبت به خواندن چند شعر پراکنده ارائه دهد.

